تبليغاتX
1+6


1+6

دلم یه کم فراموشی می خواد

دلم یه سنگ می خواد که سرم بخوره بهش و همه چیز و فراموش کنم

یه نقطه می خوام بدارم ته زندگیم

یه صفر که همه چیز و از نو شروع کنم

یه خواب عمیق که بعد از اون همه چیز تازه باشه

یه سفر طولانی

یه کتاب تازه  می خوام

یه قصه که با یکی بود یکی نبود شروع نشه

یه"گنجشک" می خوام که آخر قصه  به خونش برسه

یه رستم که سهراب کشی بلد نباشه

یه شروع که  آخرش اشک نباشه-غم نباشه - آه نباشه - افسوس نباشه...

می خوام از "نو "شروع کنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:54 توسط مژده| |

 آنجا که سخن گفتن تکلیف است،دم فرو بستن،گناهی بزرگ است آنجا که باید حکمی را بیان کرد ،خیری در سکوت نیست*

 

 

*:سخنان حکمت امام ش۱۸۲(نهج البلاغه صبحی صالح)

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:41 توسط مژده| |

می خوام اینجا رو آب و جارو کنم

دستمال بردارم گرد وخاک و پاک کنم

دوباره دعوتت کنم به گذروندن دقایقی با ۱+۶

یا علی

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 20:22 توسط مژده| |

سلام

روزی که چند نفری دور هم جمع شدیم تا اینجا مطلب (چرت وپرت) بنویسیم خیلی خیلی حالمون خوب بود .

امروز برای دومین بار همگی جمع شدیم من(هدیه ) مینو و ملانی که برگشته تا دیدار تازه کنه و چند تا از دوستای قدیمی هم بهمون سر زدن.

منم برگشتم از یه سفری که قرار بود ۱ ماه طول بکشه و زجر آور باشه ولی خداروشکر لذت بخش ترین روزای عمرم بود ولی حیف که ۱هفته بیشتر طول نکشید.

خیلی خوشحالم و خیلی سرحال انگار بعد از یه خواب  طولانی بیدار شدی و سر مست وکیفور داری چایی می خوری وآماده ای که یه روز پر نشاط وشروع کنی.

وای خدای من اینقدر خوشحالم که دوباره کنار همیم ..ملانی یه هوا تپل شده ولی هنوز مهربونه..

روز خوبیه واسه تموم کردن یه کاری که با هم شروع کردیم

خیلی خوب یادمه اون روزم یه روزی از روزای پاییز بود که همه درو هم بودیم خونه ما ..

نمی دونم همیشه خدافظی برام سخت بوده ولی انگار امروز اصلا هیچ کدوممون ناراحت نیستیم آخه دلیلیم نداریم.

واسه خدافظی هر کدوممون می خوایم یه خط بنویسیم:

من(هدیه) :بزرگترین درس زندگی این است که بدانیم گاهی ابلهان هم درست می گویند .

مینو :جمله خوشگل یادم نمی آد .دلم تنگ میشه برای..... هیچی . ولی واقعا روزای خوبی بود وقتی هدفمون هنوز از بین نرفته بود .دوستایی اینجا پیدا کردم که هنوزم وقتی فقط یه اس ام اس ازشون می گیرم خوشحالم می کنه و به یادم میاره که چقدر آدما به هم نزدیکن.

ملانی :آن چه بوده است همان است که خواهد بود و آن چه شده است همان است که خواهد شد،و زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست.(پائو لو کوئیلو)

از همه ی اونایی که توی این وب یه روزی یه موقعی بهشون چیزی گفتم که ناراحت شدن و رنجیدن معذرت می خوام و خوشحالم که منم دوستایی اینجا پیدا کردم که هنوز باهاشون یاد خاطرات خوبی میفتم.

وقت رفتن دعا می کنم خدا فرصت دوریت و کمتر کنه .

خدانگدار

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 17:17 توسط مژده| |

خسته ام ..خيلي خسته ...

ديروز بارون اومد ...اولين بارون پاييزي

تا شب زيرش نشستم ..و بهش خنديدم

 از ته دل .....به ساده لوحي قطره هاي بارون

به دل كندنشون از آسمون ودل سپردن به زمين ..به حماقت ابرها خنديدم

خنديدم ....

به اشكاي گرم چشام كه روياي بارون شدن داشتن ...

به برگاي چنار كه توي گرگ وميش غروب به هواي دونه هاي بارون تن به باد مي سپردن ..

به صداي بوسه آب حوض سنگي به گونه ي بارون ...

خنديدم.... به نگاه مات كلاغهاي پارك ...

آره خنديدم ...به شك عابراي هراسون به نگاه سرد و خيس من!

به خستگي دنيا از خودش ...

به  خستگي من از خودم ....

خسته ام ..خيلي خسته ...

نمي خوام مثل بارون باشم ..يا حتي ابر ..نمي خوام مثل برگا ي چناربه بهار دل بسپرم و عاشق تابستون بشم..

مي خوام مثل آسمون بشم ..كه نه به ابر دل مي بنده ..نه خورشيد ..نه پرنده...

مي خوام آسمون بشم!

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 16:25 توسط مژده| |

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه‌طلبی و قدرت. هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگی‌شان را .

شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد، دلم می‌خواست همه‌ نفرتم را توی صورتش تف کنم .

انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم، نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد، می‌بینی آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند .

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می‌کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. با هر چیزی فریب می‌خورند .

از شیطان بدم می‌آمد، اما حرف‌هایش شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم. تا این که چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. اما توی آن جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم .

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه‌ی نامردش را بگیرم، عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم. اما شیطان نبود. نشستم و های های گریه کردم، از ته دل .

اشک‌هایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی‌ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم... صدای قلبم را . پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود. 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 18:45 توسط مژده| |

چند روز پیش بود دوباره هوای بی وتن و کردم....هوای ارمیای معمر ..چقدر صاف و بدون خش یادمه ...لحظه ای که ارمیا توی دادگاه بر می گرده تا حاج مهدی و ببینه ....چقدراشک بی اختیار ریختم واسه ذهن مصلحت اندیش ...

احساس می کنم این چند وقته بیشتر می فهمم حال ارمیا ی بی وتن و...خوابگردی ها شو ..شک و یقینش بین حق و باطل ...تحملش در مقابل به سخره گرفتن عقایدش ......تحمل تصویر وارونه از دینی که با تمام وجود می خواستش.....درگیری دو نیمه ی مدرن و سنتی ....

و چقدر همه ی ما گرفتار این دونیمه شدیم ....شاید همه بی وتن شدیم وخبر نداریم ......بی وتن ؟ بیوتن ؟! بی وطن؟

نمی دونم ....

و نویسنده هنوز را قلم می گیرد ..و می نویسد همیشه . و سپس در یادداشتهای خود در مورد مسخ می نویسد :

رسیدن از ناس به نسناس خرج زیادی ندارد.

صدای سهراب را دیگر کسی نمی شنود ....سهراب می خندد :

مسخ چیز بدی نیست که ..عذاب نیست ...ظاهرش عذاب است ...باطنش یعنی رسیدن به غایت وجودی ! .......................یارو می خواهد خوک شود یک عمر گردنش نمی چرخد و آسمان را نمی بیند ..مثل خوک زندگی می کند ..می شود خوک! فیزیک نمی گذاشت متافیزیک کارش را انجام دهد خدا درستش می کند !............................................................................................................................

.......................یک عمر هیچ حسی نداشتی سعی می کردی بشوی مثل سنگ ! این سیلورمنها هم آرزویشان بود یک مجسمه ی فلزی بشوند ..خدا بهشان حال داد و به غایت وجودیشان رساند !.........................

دعا کنید ما هم به غایت وجودیمان برسیم !

هیچ کس آمین نمی گوید .

 نمی دونم چرا این قسمت داستان و نوشتم ...شاید چون فقط همین یه قسمت یادم مونده اونم همش نه!

شاید دلیلش سوالایی باشه که هنوز از جلسه ی گفتگوی نویسنده تو ذهنم وول می خوره ؟! شاید دلیلش یه همزاد پنداری غلط باشه ..شاید ..شاید بیوتن فقط یه غلط املاییه از دید بی وتن ؟!

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:23 توسط مژده| |

وقتي مي بيني كه روزايي كه دوسشون داري چه بي تفاوت تو رو پشت مي ذارن.

ادمايي كه دوسشون داشتي چه ساده از كنارت مي گذرن و تو رو نمي بينن ..نگاههاي كه حاضر بودي به خاطرشون بميري به خاطرت اشك نمي ريزن ..

 آدماي بدون شعله ای که وقتی ازشون تقاضاي فانوس می کنی بي رمق فقط نگاهت مي كنن ...گريه ات نمي گيره؟

من امروز مي خوام گريه كنم ..نه به خاطر دلم ..نه ! به خاطر غروري كه چه ساده شكست چه بي صدا تيكه تيكه شد چه جوانمردانه محو شد چه ناباورانه نابود شد

امروز مي خوام واسه خود خود خودم گريه كنم .

واسه مني كه ديگه من نيست ..

واسه نگاهي كه ديگه مال من نيس ..............واسه شباهتم به تو واسه تفاوتم با من .

دلم به حال بچگي كه  ساده تسليم بزرگسالي شد.مي سوزه .دلم واسه نبوغي كه در گير ياد گرفتن شد مي گيره .

دلم واسه ذهني كه مثل يه بركه با يه نسيم يه نقش جديد روش مي شينه خيلي گرفته .

فرشته كو چولوي بابا امروز شده يه بچه ي نا خلف كه به حرف بابا گوش نمي ده و سر كش و بي پروا مي خواد دنيا رو عوض كنه !

ديگه كسي واسه پرنسس بابا قصه نمي گه تا خوابش ببره ؟! كسي به شيطونياش نمي خنده !

دارم گريه مي كنم ! واسه خودم ..واسه خودي كه چند وقت ديگه من نيس ؟! دلم واسه خودم واسه من..خيلي تنگ شده .

اي واي ........دريغ و آه ...

دنياي خوبيه .آدم راحت مي تونه گم بشه ! تو آبي يه آسمون دروغي ! تو كذب يخ رودخونه توپاييز ؟!

تو نگاه پركنايه ي آدما با صداي مات تملق .

توي سقف پر بغض رفاقت ؛ مي شه ذوب شد مثل يه حبه قند توي چاي تلخ زندگي !

براي تك تك ثانيه هاي اين زندگي كه مثل يه  دروغ شيرين ؛  يه شوخي بي مزه  ؛ يه بازي بي برنده مي مونه مي شه شكر كرد مي شه خدا رو بوسيد كه بهت فرصت داه سيب كال و تلخ زندگي وبچشي و خودتو گول بزني كه خوشمزه اس .

كاش خدا بفهمه ... اين اشكا اين قطره هاي گرم و كوچولو اين شيطونا كه از چشام سرازير شدن همه دارن دستش و مي بوسن .....خدا نگي دارم ناشكري مي كنم... نه

دلم تنگه .......بهتر از من مي دوني دلتنگ چيم ؟

دلم واسه خودم .......واسه خود قدرتمندي كه هر روزش با يه لبخند شروع مي شد تنگه ...خيلي وقته دروغي مي خندم ....دلم واسه بنده ي تو تنگه ؟!بهم بگوكجام ...؟

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12:39 توسط مژده| |

آنکه دیوانه شد عاشق نبود ، مست بود؟!

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 17:17 توسط | |

بی مقدمه  می رم سر اصل مطلب :

سلام

خدمت دوستای گلم من یعنی " بی مقدمه " از امروز ، نه ،دقیقا از دیروز بعد از ظهر بعد از کلی نطق در مورد رکود این وبلاگ با هدیه خانوم به این نتیجه رسیدم که از امروز به بعد من آپ بنویسم تا اطلاع ثانوی !

اینکه چرا بنده خودم اقدام به تاسیس وبلاگ نکردم وچرا کار به این راحتی رو خودم انجام ندادم هم قصه ای شخصیه که بعدا سر فرصت می گم واستون. پست قبلی و چون دوست نداشتم حذف کردم با اجازه  دوستان

برای اولین حرف و کلام:

چند روز پیش با همین دوستان ۱+۶ صحبت شد سر رادیو و برنامه ها و...گفتم به نظرم توی برنامه های رادیویی راحتتر می شه دروغ گفت و تظاهر کرد .برداشت درست از دروغ داشته باشین لطفا .

تلویزیون یه خوبی داره که به محض اینکه مخاطب احساس کنه لبخندت مصنوعیه و توی نگاهت دروغ موج می زنه ومی خوای سعی کنی موجه جلوه کنی  کانال و عوض می کنه و این تویی که باختی ولی تظاهر توی لحن خیلی سخت تشخیص داده می شه در ضمن چون اصولا ایستگاهای رادیویی ما رو در مواردی به سختی میشه پیدا کرد و گاها قطع وصل می شن تر جیح می دی همون شبکه ای که پیدا کردی گوش بدی؟!

بی مقدمه باش مثل عشق مثل بارون!

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 19:12 توسط | |


Design By : Night Skin